تربیت دینی در آموزش و پرورش، انتظارات و آرمان ها

اساساً انتظار از دستگاه رسمی تعلیم و تربیت و نهاد آموزش و پرورش در تربیت دینی و مذهبی دانش آموزان چقدر جایز، معقول و ممکن است؟
پیش از پاسخ به این سؤال، اجتمالاً دو سه نکته را به‌عنوان مقدمه عرض می کنم. نخست این که باید بین نظام تعلیم و تربیت و نهاد آموزش و پرورش در دولت مدرن، تفکیک قائل شویم. ما در آموزه های دینی، نظام تعلیم و تربیت داریم که از آن ابتدا بوده و تا امروز نیز جریان دارد. اما آنچه که امروز ما به‌عنوان مدرسه، دبیرستان و یا بخش ها و نهادهای آموزشی می شناسیم، این ها نهادهایی هستند که در دولت مدرن ایجاد شده اند؛ یعنی در تقسیم وظایف، بخشی از دستگاه های اجرایی یک دولت به اقتصاد توجه کرده است، بخشی به صنعت و بخشی هم به تجارت و بازرگانی توجه کرده است، یک بخش هم آمده است به تعلیم و تربیت یا به تعبیری به فرهنگ توجه کرده است. در کشور ما هم بخش فرهنگی کشور را سه وزارت خانه عهده دار شده اند: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ که متولی فرهنگ عمومی است ـ وزارت علوم، تحقیقات و فناوری که آموزش عالی و پژوهش را عهده دار شده است و بخشی از آن هم به حـوزۀ بهـداشت پرداخته است و بـالاخره وزارت آموزش و پرورش که مسئولیت فرهنگ پایه و آموزش های پایه‌ای را عهده دار شده است. در نظام تعلیم و تربیت دینی همۀ این ها یک جا است و باید یک جا دید. پس ما باید تفکیک قائل بشویم بین نظام تعلیم و تربیت و دستگاه آموزش و پرورش. با این بیان، تکلیف بخش دوم سؤال شما که آیا آموزش و پرورش می تواند تربیت دینی را انجام دهد و آیا مکلف به آن هست یا نه، روشن می شود. اما مراد از تربیت دینی چیست؟ گاه مراد از تربیت دینی آموزش های دینی است، یعنی همان تعلیمات دینی که ما در مدرسه ها یاد می گیریم، مثلاً چگونه نماز بخوانیم؟ توحید چیست؟ و ... در دورۀ ابتدایی، از امام علی(ع) سخن می گوییم. زندگی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در سال سوم ابتدایی، امام زین العابدین(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) در سال چهارم ابتدایی و بقیه امام ها را در سال پنجم ابتدایی درس می دهیم. البته مبنای این تقسیم بندی هم معلوم نیست؛ آیا به جهت سطح سواد بچه هاست (که شاید تصور شده مثلاً امام علی(ع) چون امام اول است فهم زندگی ایشان ساده تر باشد و فهم زندگی امام زمان(عج) که در آخر است پیچیده تر می باشد) یا به جهت رشد ذهنی و فکری بچه هاست؟ یا این که نه، اساساً این امکان نبوده است که ما دوازده امام را یک‌جا آموزش بدهیم؛ به هر حال آیا این تعلیمات دینی همان تربیت دینی است؟
گاه در نزد برخی مراد از تربیت دینی یک سری برنامه های فوق العاده ای است که رنگ و صبغۀ دینی دارد مانند: فعالیت های پرورشی، نماز جماعت، تشکیل گروه سرود و تواشیح و مسابقه که اگر این کارها در مدرسه ای انجام شد مثلاً می گوییم این مدرسه از تربیت دینی بالایی برخوردار است. البته من شخصاً وقتی این تلقی ها و تعریف ها را می بینم و می شنوم احساس می کنم که چه راه کجی را می رویم. به یاد داستانی از جبران خلیل جبران افتادم. این نویسنده لبنانی کتابی دارد به نام «النبی». این کتاب از آن کتاب‌های خوش اقبالی است که به زبان های مختلف ترجمه شده است و در زبان فارسی نیز 17 ترجمه خورده است و آدم های معنوی هم نسبت به ترجمه این کتاب اقدام کرده اند، مانند: مرحوم دکتر سید جواد هشترودی، دکتر مقصودی، آقای الهی که ترجمۀ اخیر از ایشان است. این کتاب، زندگی یک پیامبر فرضیست. نام پیامبر هم مصطفی، یا به تعبیر خودش «برگزیده» است. در این جا پیامبری را معرفی می کند که از یک نقطۀ دور دستی آمده است و در جزیره ای با مردم آن جزیره زندگی می کند. او هر روز در وقت غروب بالای تپه ای می رود، زیر درخت های زیتون می نشیند و نگاه به دور دست ها می دوزد و وقتی از او می پرسند به کجا نگاه می-کنی، می گوید به انتظار کشتی ای هستم که بیاید و مرا ببرد. تقریباً شبیه نی نامۀ مثنوی است. نی نامۀ مولانا:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش     باز جوید روزگار وصل خویش
همین معنا را این داستان ادا می کند تا این که یک روزی بچه ها خوشحال و دوان دوان می آیند که ما سوت کشتی را شنیده ایم و او نیز گوش می دهد و همان صدا را می شنود و از بالای بلندی و تپه پایین می‌آید. و در میدان‌گاه جزیره می خواهد از مردم خداحافظی کند. مردم، اطراف او را می-گیرند (این قصه را می گویم فقط برای یک نکته) و همۀ مردم اصرار دارند که شما کجا می روید، هنوز جان ما از کلام شما سیر نشده است، هنوز شیرینی کلام شما در جان ماست. ما بیشتر از این می خواهیم از بیان شما متلذذ بشویم. لیکن او می گوید که من مسافر هستم و هر مسافری رفتنی است و باید برود و امروز موعد رفتن من است. یک نفر بلند می شود و می گوید من مادرم، چگونه مادری کنم؟ پیامبر جواب می دهد، یکی می گوید عشق یعنی چه؟ جواب می دهد. یکی می گوید محبت یعنی چه؟ جواب می دهد. یکی می گوید نفرت یعنی چه؟ جواب می دهد. یکی می گوید تاجر هستم، چگونه تجارت کنم؟ یکی می گوید من ساختمان می سازم چگونه بنا بسازم؟ همین‌طور پرسش می کنند تا این که پیرمردی زاهد بلند می شود و می گوید: ای پیامبر می دانی که من اهل آخرتم و اهل زهد هستم و اهل دنیا نیستم . به من بگو دین چیست؟ (این سؤال مدنظر من است). پیامبر برمی گردد و می گوید: ای مرد مگر آنچه تا به حال گفتم غیر از دین بود؟! یعنی دین خیمه ای است که عشق، محبت، نفرت، غضب،کار، تجارت، اقتصاد، کشاورزی، مادری و پدری همه در تحت آن جمع می شوند و معنا می گیرند.
من وقتی به تربیت دینی نگاه می کنم از این زاویه به دین می نگرم و این نگاه بر من سیطره دارد؛ یعنی وقتی ما می گوییم «دینی» یعنی دین در جوهر و همه ی ابعاد آموزش و پرورش ما باید نفوذ داشته باشد و جوهر همه ی فعالیت ها دین باشد و اگر این معنا حاصل شد، می گوییم تربیت دینی حاصل شده است. به تعبیر آکادمیک، بسیاری از صاحب‌نظران تعلیم و تربیت مسامحتاً و اجمالاً گفته اند تربیت یعنی رشد و شکوفایی استعدادهای درونی و به ظهور و بروز کشیدن این توانایی های درونی. به فعلیت رساندن قوه ها. و برخی هم تکمله زده اند و گفته اند تربیت آن است که آدم به مرحلۀ خود مدیریتی برسد و بتواند خودش را اداره کند. اگر چنین کار شد، می گوییم تربیت حاصل شده است. این جا یک سؤال مطرح است و آن این که: نقطۀ حرکت و آغاز رشد و نمو از کجا شروع می شود؟ با چه مدلی اتفاق می افتد؟ با چه روشی صورت می پذیرد؟ با چه الگوهایی تطبیق داده می شود و مقایسه می شود که واقعاً استعداد شکوفا شده است؟ خب هر کسی روشی را می گوید. الان شما در مکاتب تعلیم و تربیت می بینید که یکی، انسان را طبیعت گرا می‌داند، دیگری او را عقل گرا می داند، یکی نوعی رفتارگرایی را مطرح می کند. لیکن تربیت دینی می‌گوید که این رشد و شکوفایی، این الگوها باید صبغۀ دینی داشته باشند و با دین ارزیابی بشوند. لذا می‌بینیم در دین الگو مطرح شده است. گفته است الگو و اسوۀ شما پیامبر و کسانی که با او همراه بودند هستند. رشد و شکوفایی استعدادها، به همان شکل و روشی که او می گوید، نه ریاضیت، بلکه طریق وسطایی به نام عبادت. این هم خیلی ذهنی و خیالی نیست. دین می‌گوید نمونه دارم و مصادیق هم دارد. آن کسی که احساس می کند تربیت شدنش به بریدن از خلق و رفتن به گوشه ای نشستن است، دین می گوید که این روش درست نیست. چه کسی گفته است که این لذائذ را تحریم کنیم. البته رفاه زدگی و تکاثر را هم رد می کند و می گوید: «الهیکم التکاثر». دین می گویداعتدال، پیامبر می-گوید من را نگاه کنید: عبادت می کنم، با همسران و فرزندانم هم زندگی می کنم و هم می فرماید چه کسی زینت الهی را تحریم کرده است؟! و یا حلال های الهی را ؟! یعنی پیامبر و اسلام هم روش را مطرح کرده و هم الگو و هم منتها را نشان داده. می گوید نتیجه و محصول تربیت دینی این است که ما از آن به عبد صالح تعبیر می کنیم.
اگر از تربیت دینی مرادمان این معنا باشد، در پاسخ به سؤال شما که آیا نهاد فعلی آموزش و پرورش می تواند چنین آدمی را تربیت کند؟ من می خواهم بگویم که متأسفانه در این مأموریت کم توفیق بوده است. چرا؟ چون ظرف و محتوا باید با هم تطبیق کنند. در نظام تعلیم و تربیت ما ساختار و ساز و کارهایی که انتخاب شده است با این جوهره تطبیق کلی ندارد. بله این ساختار الان در کشور ما و در یک جامعۀ دینی، حداقل می توان گفت که شکل و شمایل فرهنگ ما را به خودش گرفته است؛ اما اصل نظام عاریتی است. این نظام مدرسه ای را ما انتخاب نکرده ایم، وارد شده است. دارالفنون، وارد شده است و در برابر آن، حوزۀ علمی و مدرسه علمی که در کشور ما سالیان سال قدمت داشته است، یعنی مکتب خانه را، مکتب خانه خودمان را متعالی و متعادل و بازسازی نکرده-ایم بلکه گروهی یک چیزی را آورده اند جلو مکتب خانه خودمان گذاشته اند و آن را به زور و نه به‌صورت طبیعی، حذفش کرده اند. اگر به‌صورت طبیعی حذف می شد، می گفتیم ناکارآمدی خودش را دیده و تن به حذف داده است. ما به زور مکتب‌خانه را به بیرون و مدرک را به‌جای آن آورده ایم. به مکتب‌خانه مدرک ندادیم. ولی نان مردم را به مدرک گره زدیم، نه به علم شان. وقتی نان مردم با مدرکشان گره خورد، دیگر می خواهند معیشت خودشان را تأمین کنند نه افزودن به علم خودشان را. اگر تاریخ را نگاه کنیم، مانند مکتب امام صادق(ع) و ابوحنیفه می شود. هر کس می آمد در مدرسه امام صادق(ع) کتک می خورد و هر کس می رفت مدرسه ابوحنیفه از خلیفه سکه می گرفت. اینجا هم همین شد. مکتب خانۀ ما، نظام رسمی علمی آن زمان ما را به زور از ما گرفتند. البته یک بخشی که با نهاد دین گره خورده بود مقاومت کرد، تحت عنوان حوزه های علمیه و پابرجا ماند. لیکن به آن هم عنوان علوم قدیمه اطلاق کردند تا آن هایی که احساس می کنند باید متجدد باشند یا متجددند آن طرف نروند و رغبت نکنند. در نتیجه کل علوم قدیمه دنبال کارش می رود «و لکل جدید لذه». یعنی این نظام آموزش و پرورش به‌صورت وارداتی آمد تا با فرهنگ و سنت های ما یک هم زیستی داشته باشد. یک نوع شکل خودی گرفت اما اصل و ریشه ندارد. لذا شما مشاهده کنید از آن اوایل که وزارت معارف وارد کشور ما شده است تا حال چند نوبت این نظام اصلاح شده است و به تعبیری ساختار و شکل و شمایل یا دوره ها و مقاطع آموزشی اش عوض شده است! به تاریخ این اصلاحات نگاه کنید و ببینید در کدامیک از مقاطع، اصلاح نظام آموزش و پرورش ناشی از اراده ملی بوده است یعنی فرهیختگان ما، اهل فرهنگ ما، اهل معارف ما، نشسته اند و گفته اند که ما می خواهیم این نظام تعلیم و تربیت را بومی کنیم. اسلامی هم نمی گویم، ایرانی کنیم؟! تا بوده، همۀ نسخه هایی که آمده، نسخه های اقتباس شده است. شما مثلاً تاریخ تعلیم و تربیت مرحوم کاظم زادۀ ایرانشهر را ببینید، در مورد آموزش و پرورش یک تحلیل هایی دارد. اما هر چه آمده می گوید پروگرام (Program) فرانسه و آلمان این‌طور است. ما نظام ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را هم که آوردیم همین‌طور بوده است. این هم برای خودش یک تاریخچه ای دارد که این نظام آموزشی در حالی که در خود فرانسه داشت منقرض می شد، به ایران چگونه صادر شده است؟! آدم می بیند که از این هم، رنگ و بوی سیاست به مشام می رسد که ما چگونه داریم متأخر از آن ها، همۀ دوره های منقرض آن ها را تجربه می کنیم. لذا این ساختار آموزش و پرورش توانمندی این را نخواهد داشت که بتواند تربیت دینی، به معنای این که جوهر دینی در همۀ رفتارهای ما نمود و ظهور پیدا کند، را تأمین و تدارک کند. لذا آمده ایم چه کرده ایم؟ تفکیکش کرده ایم. گفته ایم یک طرف فیزیک، شیمی، زبان انگلیسی، زیست شناسی، ادبیات فارسی، زبان خارجی و در طرف دیگر نیز گفته ایم، تعلیمات دینی. وقتی هم می خواهیم دین داری دانش آموزان را نیز بسنجیم، از این تعلیمات دینی می سنجیم. حتی در نظام اداری خودمان، بعد از انقلاب هم حتی خواستیم گزینش کنیم به معنای گزینش دینی، از آن ها تست چهار جوابی پرسیده ایم که تقلید یعنی چه؟ نیامده ایم ببینیم که این آدم مقلد هست یا مقلد نیست. در احکام گفتیم واجب یعنی چه؟ مستحب یعنی چه؟ مکروه یعنی چه؟ نیامدیم ببینیم که اصلاً این واجبات را رعایت می‌کند یا نه؟ اصلاً این اعتقادی به این که ما رفتارهای مکلف را به پنج عمل واجب و مستحب و مکروه و حرام و مباح تقسیم می کنیم دارد یا خیر و اصلاً خودش این نوع رفتار را به‌عنوان مکلف قبول دارد؟ یعنی این روح کار نبوده است. همین قدر که در گنجینۀ ذهنی این مطلب را حفظ کند کافیست. لذا در امتحان نیز نمرۀ 20 گرفته است؛ اما....
من یک خاطره ای دارم. در دانشگاه تبریز یک دوستی داشتیم، ایشان در آن زمان رئیس یکی از نهادهای انقلابی استان آذربایجان بود و دانشجوی جامعه شناسی بودند. ایشان در درس معارف اسلامی نمره 16 گرفته بود. یک همکلاسی نیز داشتند که خانمی مسیحی بود، و آن خانم در درس معارف اسلامی نمره 20 گرفته بود. ما این را به شوخی گرفته بودیم و می گفتیم رئیس یک نهاد انقلابی نمرۀ 16 و یک فرد مسیحی نمرۀ 20 گرفته است! حالا اگر در یک سیستم، ارزیابی دین-داری همین‌گونه باشد باید بگوییم مسیحی مسلمان تر از مسلمانان است. در حالی که دین داری و تربیت دینی در حقیقت تنها آموزش و حفظ کردن نیست. تربیت دینی چیز دیگری است. پس چه باید کرد؟ باید به آن آبشخورهای اصلی برگشت و ببینیم در نظام تعلیم و تربیت اسلامی نوع تعلیم و نوع تربیتش را چگونه القا می کرده اند؟ از طرف دیگر، آیا واقعاً در زمان پیامبر(ص) کسی ریاضی نمی خوانده کسی فن نداشت. از مکانیک خبر نداشت؟ آیا زمان پیامبر(ص) به فنون و مهارت ها توجه نمی کردند؟ در حالی که اگر تاریخ را ورق بزنیم می بینیم که در زمان پیامبر(ص) وقتی ایشان متوجه می شدند در یک جایی یک دستگاهی درست کرده اند، مثلاً منجنیق دارند می‌سازنـد، مسلمان هـا را می فرستادند و می گفتند بروید و یاد بگیرید و ببینید که آتش را چگونه پرتاب می کنند. پس توجه داشتند، نه این که بگوییم این علوم همه امروزیند و زمان پیامبر(ص) همه فقه بود و تفسیر بود. تعیین قبله توسط پیامبر چگونه انجام شد؟ منطق ریاضی پیغمبر(ص) با قاعده ریاضی فاصلۀ بین مدینه و مکه را چگونه حساب کرد و فرمود که قبله اینجاست؟ بعداً هم آن هایی که ریاضیات می دانند و زوایا را می خوانند سینوس و کسینوس را می دانند، تطبیق که می کنند متوجه می شوند پیغمبر(ص) درست تشخیص داده و اگر شما درست یک خط فرضی بکشید، می رسد به خانه کعبه، چگونه؟ بله پیامبر(ص) از یک طرف علم غیب داشت و علم لدنی داشت لیکن بعضی چیزها را عینی عمل می-کرد. در همه جا که پیامبر(ص) از علم غیبی اش استفاده نمی کرد، یاران پیامبر که همیشه این‌چنین نبودند، استراژی هایی که مسلمان ها در زمان خود پیامبر(ص) انتخاب می کردند آیا مواردی از دانش و فن نبود؟ پیامبر فن جنگ را می آموزد. کسانی از پیامبر سؤال می کردند که شما چگونه محاسبه می-کنید که در طرف مقابل، تعداد لشکر دشمن چند نفر است؟ از یکی از افراد دشمن را که اسیر گرفته بودند پرسیدند چند نفر آنجا هستند کتنان کرد و گفت نمی گویم یا نمی دانم. اما پیامبر(ص) با روشی دیگر از او پرسید: دیروز چند تا شتر برای غذا کشتید؟ گفت؛ آقا مثلاً 2 تا. فرمود: امروز چند تا کشتید؟ گفت 2 تا. پیامبر(ص) از این جا دریافت غذای این ها روزانه 2 شتر است. هر شتر چند نفر را تغذیه می کند؟ معلوم شد تعداد نفرات دشمن چقدر است. خب، آیا اگر امروز این روش را در دانشکدۀ نظام و دورۀ فرماندهی ستاد تدریس کنند آن وقت علمی می شود ولی آن زمان علمی نبود؟!
در تربیت دینی، علوم به معنای عام آن وجوددارد، اما روح چیز دیگری است. آن روح چیست؟ من احساس می کنم آن روح دربردارندۀ چند مطلب است. یکی این که چگونه علوم را به استخدام بگیریم و این که برای همان جوهره چه علومی را به استخدام بگیریم. یعنی نمی آید هر دانشی را پیشنهاد کند. شاید تفاوت تربیت دینی این باشد که برخی از دانش ها را به‌عنوان دانش قبول ندارد ولی به معنای آگاهی چرا. به‌عنوان مثال در جوهره تربیت دینی رقص را نمی بینید ولی امروزه در دانشکده های هنرهای زیبا، رقص یک درس شده است و حتی یک رشته ی تحصیلی است. اما آن جا نیست. چون دین اول سخنش این است که چه علمی را به استخدام بگیریم، چگونه به استخدام بگیریم و در چه جهتی به استخدام بگیریم؟ اگر به این پرسش ها با معیارها و متد دینی جواب بدهم و براساس آن پاسخ ها عمل کنیم نهاد آموزش و پرورش ما دینی می شود. الان اگر از ما بپرسند آقا چرا شما درس شیمی را انتخاب کرده ای؟ چرا دو ساعت یا 4 ساعت گذاشته اید؟ برای چه منظوری گذاشته اید؟ پاسخی بر این مبنا نداریم. لذا از زمانی که آموزش و پرورش رسمی وارد کشور ما شده است، به ویژه بعد از دورۀ پهلوی که یک سبک رسمی گرفته است، در این هشتاد سال؛ چه قبل از انقلاب و چه 20 سال بعد از انقلاب اگر از ما بپرسند قلسفه تعلیم و تربیت شمـا چیست، چـه می-گوییم؟! وقتی فلسفه تعلیم و تربیت مدون نداریم، به تبع آن شیوه های ما، روش های ما، الگوهای ما، اهداف ما هم در خلاء ترسیم شده است. البته شاید بعضی ها بگویند ما فلسفۀ آموزش و پرورش داریم، اما مکتوب نیست، می داینم چه کار داریم می کنیم. همین که الان در یک کشور اسلامی هستیم، قرآن را داریم، احادیث را داریم، نوع سابقۀ خودمان را داریم، صاحب‌نظرانی را که در باب تعلیم و تربیت حرف زده اند داریم، فلسفه همین ها است ولی حالا مکتوب یا مضبوط نیست. بنده عرض می کنم شاید، به این معنا فلسفه ای داشته باشیم اما اجتهاد تعلیم و تربیتی نکرده ایم که بگوییم از منظر دین این فلسفه آموزش و پرورش ماست. البته بعضی از آقایان آمده اند جزواتی را تحت عنوان فلسفۀ آموزش و پرورش و یا فلسفۀ تعلیم و تربیت نوشته اند. بسیار خوب، این ها هست، این ها کار خوبی است ولی برای ما روشن نیست که چرا به‌کار گرفته نمی شود؟ شاید چون مجریان قائل به این ها نیستند. من یک خاطره ای را اگر چه تلخ است اما می گویم. زمانی که من عضو شورای معاونین وزارت آموزش و پرورش بودم روزی خدمت وزیر وقت در جلسه ای به شوخی عرض کردم همکاران 1 تا 5 مورد از اهداف آموزش و پرورش را بنویسند، بالاخره قانون آموزش و پرورش هست، اهدافی دارد و مجلس آن را تصویب کرده است، شورای انقلاب فرهنگی تصویب کرده است و آموزش و پرورش هم تصویب کرده است 1 تا 5 مورد آن را بنویسند. متأسفانه جز چند نفر، دوستان دیگرمان استحضار ذهنی نداشتند. این حرف من معنایش این است که وقتی ما استحضار ذهنی نداشته باشیم، در نوشتن بخشنامه، در صدور دستور، در عمل کردن، از اهداف غافل می شویم و فاصله می گیریم، هم چنان که از فلسفه آن غافلیم.


با تحلیلی که شما از ساختار آموزش و پرورش کردید و گفتید که جوهره دینی را دربرندارد، ضرورت و حدود اصلاحات در آن را چگونه می بینید؟
من اعتقاد ندارم که اشکال ما اشکال رفرمی است، یعنی نیاز ما با رفرم برطرف می شود. همین که در سالیان متعدد اتفاق افتاده است. من اعتقادم این است که ما باید به‌صورت بنیادین نظام آموزش و پرورش خودمان را طراحی کنیم، البته این سؤال هست که از چه منابعی ما می توانیم استفاده کنیم؟ من سه منبع را مطرح می کنم: یکی «نقل» یا همان آموزه های دینی است، دوم «عقل» و سوم «تجربه» است. این سه باید با هم ترکیب شوند تا سازمان آموزش و پرورش ما بومی، خودی و ناظر به نیازهای ما و نیازهای زمان، طراحی شود. ما در این چند سال گذشته مرتب انواع مدرسه درست کرده ایم تا سیستم را اصلاح کنیم ولی از یک بحران، به‌صورت مقطعی برون رفتی برای ما حاصل شده، لیکن بحران اصلی فراموشمان شده است. بحران اصلی ما خلاء نظام تعلیم و تربیت اسلامی است. تأسیس مدارس نمونه، مدارس شاهد، مدارس غیرانتفاعی، با این امید بود که مشکل را حل کند ولی چون اصلاحاتی جامع و بنیادین نبود، خودش از طرف دیگر مشکلاتی را تحمیل کرد مانند ایفاء نقش سرمایه و پول در تعلیم و تربیت و طبقاتی کردن آموزش و پرورش. این ها اتفاق افتاده است. یعنی کیفیت آموزش و پرورش در یک مدرسه غیردولتی بالا می رود، در کنار آن لوس پروری و نُنُرپروری نیز که آفت است اتفاق می افتد در حالی‌که نظام تعلیم و تربیت اسلامی لوس-پرور نیست؛ بلکه انسان مسئول و متعهد پرورش می دهد. یعنی خلاف جهتی است که ما داریم. ما دانش آموزان را تافته جدا بافته شان کرده ایم در حالی که در نظام تعلیم و تربیت اسلامی انسان مسئول و متعهد است و خدوم.
در نظام تعلیم و تربیت اسلامی اصالت در چیست؟ بدین معنا که در دوره قبل، شعار مدرسه محوری بود یعنی مدرسه اصل و رکن بود، در عین حال عملاً هم خیلی وقت ها کتاب و محتوای درسی در آموزش و پرورش محور تلقی می شد. اخیراً هم به‌تدریج شاهد هستیم که دانش آموز و حقوق و مطالباتش محور برنامه های آموزش و پرورش عنوان می شود. به‌نظر شما در نظام تعلیم و تربیت اسلامی کدام یک از این ها اصل و محور است؟
متأسفانه همین‌طور است، من فرمایش شما را این‌گونه مطرح می کنم که در این آشفته بازار چرا هر کسی یک چیزی را می گوید و اصرار دارد که آن محور اصلی است؟! به دلیل آن که فلسفه تعلیم و تربیت مطرح نیست. چون نظام و طرح جامع نداریم، آراء متشتت مطرح می شود، در حالی که ما باید یک نقشه جامع مثل یک پازل داشته باشیم که اجزائی دارد و هر جزء آن جزء در سر جای خودش قرار بگیرد. کتاب یک جزء این پازل است. معلم، شاگرد هر کدام یک جزء این پازل است. رابطه بین معلمین یک جزء است. رابطه بین شاگرد و معلم یک جزء است، رابطه بین خانه و مدرسه یک جزء است. در آن طرح جامع، این ها در جای خودش قرار می گیرد و هر کس و هر چیزی اندازه و جایگاه خودش را می یابد. مثلاً اگر در نظام آموزش و پرورش اقتدار معلم را لوث کنیم؛ معلم دیگر مقتدر نباشد معلم نقش مرجعیت خودش را از دست بدهد، به دانش آموز هم مرتب القا کنیم که معلم حق ندارد حتی به شما بگوید که چرا درس نخوانده ای، در این صورت چه چیزی اتفاق افتاده است که موجب ارتقاء کیفیت آموزش و پرورش شود؟!
در مدرسه محوری نیز لازم است مدیریت، رابطۀ آموزشی همکاران، رابطه خانه و مدرسه، همه باید تعریف شده باشند، در مدرسه محوری کسانی که مسئول واحد آموزشی هستند باید بتوانند جامع فکر کنند، جامع بیندیشند و جامع عمل کنند.
در این صورت، مدرسه محوری کار خیلی خوبی است و کار مردم به دست خودشان اداره می-شود و به دست خود معلمان. اما اگر در یک دبیرستان، مدیر مدرسه را رابطه ای انتخاب کردیم نه براساس ضوابط و لیاقت و توانمندی در آن صورت رابطه همکارها با او، رابطۀ اداری و خشک می-شود نه رابطه انسانی؛ و مدیر مدرسه رابطه اش با خانواده ها نیز در حد رد و بدل پول تنزل می یابد. امروز رابطۀ خانه و مدرسه ما، یا بحران مدار است یا اقتصادمدار، اگر بچه شیطنت کرده پدرش را می خواهند در مدرسه که چرا این کار را کرده یا وقتی پول می خواهند والدین را دعوت می کنند. یعنی رابطه، رابطۀ تعلیم و تربیت مدار نیست که این دو تا بیایند ضعف و کاستی ها و یا نقاط قوت ها را با هم دیگر مبادله کنند، تا این که یک فرزند خوب تربیت کنند. فقط نیاز به حضور پدر و مادر، زمانی است که بچه شیطنت کرده باشد و یا غیبت غیرموجه داشته باشد و یا این که، مدرسه پول بخواهد. در این جا کدام مدرسه محوری اتفاق می افتد؟ در این‌صورت این شعاری بیش نیست و مدرسه محوری در اینجا واقع نمی شود. ما مدرسه محوری را زمانی می توانیم ـ الان به‌عنوان یک بایسته عرض می کنم ـ مطرح کنیم که، در هر کلاس ما حداقل دو ردیف صندلی خالی داشته باشیم که هر وقت پدر و مادر خواستند در آن کلاس شرکت کنند، بیایند راحت بنشینند و در کلاس فرزندانشان شرکت کنند. ببینند معلمانش چه می گویند. حداقل این که روش های او را یاد بگیرند و در خانه آن ها را تعقیب کنند. آیا الان معلمین ما حاضر هستند، آماده هستند، دستگاه تعلیم و تربیت و نهاد آموزش و پرورش ما حاضر هستند که پدر و مادر بیایند بنشینند آنجا و ظاهراً مزاحم شوند؟ ما در یک نظام فعال قرار نگرفته ایم که هر کس جای خودش را بداند. من برگردم به اولین سؤالمان که پس این ساختار را باید از جوهره گرفت. یک تغییر بنیادین را ما نیاز داریم ولی آیا تا تغییر بنیادین اتفاق بیفتد، ما باید نهاد آموزش و پرورش را تعطیل کنیم؟ نه ما این حق را نداریم بنشینیم تا این اتفاق بیفتد؟ مثل بحث انقلاب فرهنگی دانشگاه تعطیل شود، بعد هیچ چیز به هیچ چیز و آنچه هم تصمیم گرفته بودیم، لغو کنیم، دوباره روال قبلی ادامه پیدا کند. نه من این حرف را نمی گویم. اصلاً تعلیم و تربیت تعطیل پذیر نیست. بلکه ارادۀ ملی می خواهد. پشتکار و جدیت می خواهد تا از متولیان تعقیب و پیگیری کنند و یک گروه کارشناسی که دغدغه دین و ملیت خودش را داشته باشد نیاز است. من الان سؤالی می کنم شما این را از هر کس دیگر هم سؤال کنید؛ از یکی از بزرگوارانی که در ترسیم سیاست های کلان فرهنگی کشور کمک می کنند، این سؤال را داشتم که اسم این نظام، نظام آموزش و پرورش اسلامی است و به تعبیر حضرت‌عالی در اهداف و در روش ها جای جای آن می نویسیم تربیت دین. من می خواهم بپرسم، این تربیت دینی بالاخره یک متخصص می خواهد، یک آدم هایی می خواهد که کارشناس های تربیت دینی باشند. حداقلش این که در یک فهم اجتهادی اسلامی، به آن مرتبه رسیده باشند. در نهاد آموزش و پرورش ما یعنی وزارت آموزش و پرورش این کارشناسان کجا حضور دارند؟ چه کسانی هستند؟ چند نفر هستند؟ کجا هستند؟ در شورای معاونین وزارتخانه اند؟ در شورای عالی آموزش و پرورش اند؟ در شورای عالی انقلاب فرهنگی اند؟ در سازمان پژوهش و کتاب های درسی اند؟ در اداره کل ارزشیابی و نظارت اند؟ در سازمان آموزش و پرورش استان ها هستند؟ کجا هستند این ها؟ که ما با این معیارها و یا این شاقول ها اندازه بگیریم. سنجش کنیم که این تربیت دینی اتفاق می افتد یا نه. من نمی گویم آموزش و پرورش تهی از این افراد است. نه، این افراد به‌صورت فرد در مجموعه بیش از یک میلیون نفری وزارت آموزش و پرورش وجود دارند اما این ها فردند، نه یک جریان. بله احتمال دارد در یک دبیرستان یا در یک مرکز تربیت معلم، یک استاد اسلام شناسی داشته باشیم که صاحب‌نظر در تعلیم و تربیت هم باشد. این را کار نداریم. این فرد در اندازه یک درس است و نه بیشتر. نه به‌عنوان یک سیاست-گذار و نه به‌عنوان یک ناظر. نتیجه این کارها چیست؟ ما ساختارهایی را به‌صورت ضرورت و برای اصلاحات در مسیر رشد و شکوفایی درست می کنیم. مثلاً یکی از آن نمونه هایی که ضروری بوده که به حق هم تشکیل شده پژوهشکده هاست. پژوهشکده ها یک نهادهای لازمی بودند و هستند که باید می آمدند و باید باشند، اما در عین حال به مسیر صواب نمی روند. چرا؟ شما در جوهرۀ مطالعات و پژوهش های همین پژوهشکده خودمان ببینید که بحث تربیت دینی به چه مقدار است. روش ها و نوع پرداخت ها پوزیتیویستی است، کارهای اثبات گرایانه است شما الان اولویت های پژوهشی را بررسی کنید عمده محصول کار این نوع پژوهشکده ها نگاه اثبات گرایانه به موضوع تعلیم و تربیت دارد. چیزی که طبل انقراضش را در غرب، آن هایی که پوزیتونیست بودند زدند. ما حالا تازه دوباره آن ها را مُد می کنیم، که بیاوریم. می دانید نتیجه اش چه می شود؟ نتیجه اش این می شود که: به اصلاح تعلیم و تربیت از دید مهندسی نگاه می کنند! نگاه مهندسی داشتن به اصلاحات یعنی چه؟ یعنی ساختارگرایانه و در این امر خطر ظهور یک نوع وادادگی یا یک نوع ریاکاری گمان می رود، چرا که جوهر اصلاحات یک امر درونی در نظام تعلیم و تربیت ما و آموزش و پرورش ماست، ساختارها اصلِ مشکل نیستند، یعنی اگر ساختار هم مشکل ساز باشد به تبع آن است که این ساختارها برای امر دیگری بوده اند.
الان این انتقاد بر ما وارد می شود یا بعضی ها می گویند بعد از 23 سال حکومت جمهوری اسلامی ببینید که تربیت فرزندان شما به این‌گونه است که خودتان نیز راضی نیستید. می گوییم حق با شماست درست می گویید واقعاً این تعلیم و تربیت اسلامی نبوده است. بعضی از این افراد ریاکار الان به تبع یک عنصر فاسدی می گویند زمان شاه بچه هایی که تربیت شده اند جبهه ها را اداره کردند زمان شما چطور؟ بنده می‌خواهم بگویم بچه هایی که جبهه ها را اداره کردند تربیت یافته های امام بزرگوارمان بوده اند و نفس گرم ایشان بود و هیچ کدام از آن ها محصول آن تعلیم و تربیت نبودند، بلکه مدرسه ای بود در سطح کشور بین سال های پنجاه و هفت تا شصت و در این سه سال در این مدرسه خیلی چیزها را دیدند، صدق رادیدند، صفا را دیدند، محبت را دیدند، یکرنگی را دیدند، با مردم بودن را دیدند، صادق بودن با مردم را دیدند، دیدند امام راحل و مسئولان نظام آنچه را به مردم می گویند خودشان نیز عمل می کنند، دیدند امام خمینی(ره) وقتی می گویند یک موی شما کوخ نشین ها به کاخ نشین ها می ارزد، به آن ایمان دارد. دیدند ایشان نیز خودشان کوخ نشین اند. این مدرسه، مدرسۀ اسوه بود و عینی عمل کردند، تربیت کردند و مهم‌تر این که جبهه ها را اداره کردند. ولی ما این راه را نرفتیم، ما خودمان جامعه را طبقاتی کردیم، ما در حاکمیت، سرمایه را وارد کردیم، که هر که پول بیشتری بدهد از نظام تعلیم و تربیت بهتری برخوردار می‌شود. باید اقرار کنیم که بعد از تأسیس جمهوری اسلامی آن گونه که انتظار داشتیم ما تعلیم و تربیت صحیح اسلامی نداشته ایم. ممکن است گفته شود پس معاونت پرورشی چه بوده آیا این ها اسلامی نبوده، کلاس قرآن نبوده، بلی بوده است، ما آموزش دینی داریم و لذا نسبت به زمان قبل از انقلاب قاری قرآن ما زیاد شده است، حافظ قرآن ما بسیار است، باسواد دینی ما زیاد است و این را هیچ کس نمی تواند انکار کند. چه کسی می تواند بگوید بچه هایی که الان کلاس پنجم ابتدایی را به اتمام می-رسانند اطلاعات دینی آن ها کمتر از اطلاعات دینی کلاس پنجم ابتدایی سال پنجاه و سه می باشد؟! نخیر بسیار بیشتر است. این ها را که هیچ فردی نمی تواند انکار کند. البته این تربیت دینی شاید نسبت به آن زمان متعالی تر باشد و هست. اما به نسبت هزینه هایی که کرده ایم جواب نداده است. یعنی هزینه بالاتر بوده و باید ما برداشت بالاتری کنیم. لذا عرض می کنم که ما در این بیست سال، تعلم و تربیت مان را اسلامی نکرده ایم. این نهاد ضعف دارد، کاستی دارد و کاستی های آن نیز بنیادی می-باشد و باید یک تغییر بنیادین انجام شود. با رفورم یا اصلاحات روبنایی خیلی جواب نخواهد داد و ما وقتی تعلیم و تربیت دینی را مطرح می کنیم منظورمان صرف تعلیمات دینی نیست. تربیت به معنای آموزش نیست، مفاتیح خواندن، سرود خواندن، تواشیح خواندن و اجرا کردن حتی آموزش روخوانی قرآن هم نیست بلکه به این معناست که همه این ها بتواند جوهر و روحی دینی داشته باشند و چرایی، چگونگی و جهت خود را از دین بگیرند این لازمه تعلیم و تربیت اسلامی می‌باشد و ما زمانی هم می توانیم توسعه علمی و انسانی پیدا کنیم که این ساختار را بنا نهیم.


جناب آقای دکتر شما فرمودید سه منبع نقل، عقل و تجربه را برای طراحی نظام تعلیم و تربیت اسلامی لازم داریم از طرف دیگر گفتید اسلام شناسان و کارشناسانی که توانایی استنباط و اجتهاد تربیتی از آموزه های دینی را داشته باشند به صورت های فردی و غیرمؤثر وجود دارند. شما به‌عنوان یک روحانی که در سطوح بالای آموزش و پرورش هم اشتغال داشته و دارید و به مسائل کلان آن ورود دارید نقش حوزه و نهاد روحانیت را در این تحول و در این تغییر نظام چگونه می بینید؟
بنده بر این اعتقادم که در امر طراحی نظام تعلیم و تربیت اسلامی، نظام حوزوی ما باید هم متکفل باشد و هم متعهد شود، یعنی باید از سوی نهاد رسمی آموزش و پرورش بخشی از این کار بر عهده حوزوی‌هاگذاشته شود یعنی واگذار کنند و خود حوزه در این طراحی باید سهم داشته باشد، البته این کار باید با بهره گیری از روحانیون مبرز صورت گیرد نه روحانی به معنای این که لباس روحانی داشته باشد و کار تبلیغی کند بلکه روحانیونی در حد اجتهاد، اجتهاد در تعلیم و تربیت. به عبارت دیگر در این طراحی سیستم باید مجتهدین تعلیم و تربیت داشته باشیم، نه صرف حضور افراد روحانی.


از نظر شما چنین روحانیون داری قوه اجتهاد تربیتی در حال حاضر در حوزه وجود دارد؟
قطعاً داریم، مثلاً همین جناب آقای اعرافی که مداوم کار می کند و همکاران ایشان که جوان هستند، حتماً که لازم نیست مثلاً ریششان سفید باشد، بزرگوارانی مانند آیه الله امینی، آیه الله حائری شیرازی، آقای سید محمد باقر حجتی و ... بعضی از این چهره های این چنین رادر حوزه، شما که پژوهشگر هستید می بینید. بعضی از این هـا واقعاً دراین زمینه کار اجتهادی می کنند یعنی در این امر عمیق کار کرده اند و متون را دیده اند در این عرصه حداقل اش این استکه مثلاً کتاب العشره بحار را دیده اند، در کافی قسمت اخلاقیاتش را دیده اند که البته با تعلیم و تربیت مصطلح فرق دارد ولی متداخل هستند. احیاءالعلوم غزالی، کیمیای سعادت یا محجه البیضاء را دیده اند. آثار تربیتی ازمعصومین(علیهماالسلام) را و نوع متفکرین اسلامی را و کتب سیره که خیلی زیاد است را، بررسی کرده اند. اعتقاد من است که حوزه متکفل شود به این معنا و آموزش و پرورش به سراغشان برود. و از طرف دیگر حوزه باید متعهد بشود به این معنا، و احساس تکلیف بکند که اگر نکرد حوزه بداند عندالله مسئول است. من الان این جمله را عرض می کنم که نظام حوزوی ما در روز قیامت نسبت به آموزش و پرورش تکلیف دارد و سؤال خواهد شد که شما در طراحی سیستم و ادارۀ این دستگاه تعلیم و تربیت چه کرده اید؟ شاید در حوزه بعضی ها بگویند که دستگاه رسمی آموزش و پرورش به ما راه نمی دهد. این ها باید بیندیشند که در دستگاه آموزش و پرورش نظام جمهوری اسلامی ایران چطور می شود یک نفر دکترای روانشناسی درباره تعلیم و تربیت اسلامی صحبت می کند لیکن حوزه که نیرو و بیت المال برای ترویج دین هزینه کرده است در این عرصه ورود پیدا کند؟ چرا کار به کاردان سپرده نمی‌شود؟ یا الان بهانه دستگاه های رسمی آموزش و پرورش این است که حوزوی ها با مقتضیات امروز آموزش و پرورش ناآشنا هستند ولی حتماً یک بخش از حوزه می تواند مورد مراجعه و همکاری باشند. عرض کردم که نقل، عقل و تجربه باید جمع شوند، من نمی گویم که یک روحانی بیاید و در مهندسی مدرسه بگوید ساختمان چطور باید باشد، خیر اصلاً این حرف از او بعید است، اصلاً هیچ روحانی و یا مجتهدی نمی آید بگوید بنا را چگونه بسازید اما او به شما مدلی می دهد و می گوید که مثلاً وقتی خانه می‌سازید پنجره آن مشرف به زندگی دیگری نباشد. یک چنین مجموعه ای اگر ما داشته باشیم که عاری از افراط و تفریط باشد و حد تعادلی را داشته باشند ـ حد تعادل هم باز منظور بنده نه سیخ بسوزد و نه کباب! نیست، یعنی یک مقداری از آن و یک مقداری از این باشد نه! تعادل یعنی وضع هر شیء در موضع خودش ـ در این حالت آموزش و پرورش رشد می کند. اما گاهی می گوییم یک مقداری دل این را به دست بیاوریم و یک مقداری به او روی خوش نشان دهیم، در این صورت همه چیز قاطی شده و هیچ چیز درست نمی شود.


از نقطه نظر اجرایی بین دو احساسی که آموزش و پرورش و حوزه نسبت به هم دارند، حوزه می‌گوید دستگاه رسمی آموزش و پرورش احساس نیازی به او نمی کند و دستگاه رسمی آموزش و پرورش حوزه را فاقد تأثیر حداقل کوتاه مدت کاربردی و عملیاتی، در برابر مشکلاتی که با آن مواجه است می داند، شما برای نزدیک کردن این دو به هم چه راه کارهایی را پیشنهاد می کنید؟
یکی همین کار مرکز پژوهشی خود شماست. الان مراجع تقلید یک رسانه رسمی دارند و گاهی هم به استفتائات موردی پاسخ می دهند. استفتائات مسائلی هستند که در زندگی روزمره مردم اتفاق می افتد و به اعتقاد من مجتهدهایی، مجتهد اند که می توانند استفتائات را پاسخ گو باشند. یعنی مسائل جدید را که در زندگی مردم حوادث واقعی هستند پاسخ گو هستند. هر مجتهدی که بتواند خودش را در حوزه استفتائات قوی کند یعنی بالندگی و رشد داشته باشد او اجتهادش قوی تر است، چون مباحث رسمی مثل طهارت و خارج طهارت که چندین دوره گفته شده است. شما باید مسئله های جدید و موضوعات تربیتی را برای حوزویان مطرح کنید. در حالی که عموماً ما به کلی گفتن و کلی پرسیدن عادت کرده ایم. ما باید مباحث و مشکلاتمان را تجربه کنیم و در یک طرح جامع تربیتی، جواب آن ها را بخواهیم. مثلاً این که بالاخره معلم می تـواند دانش آموز را تنبیه بکند یا نکند؟ ا ین یک بحث جدی است. الان مثلاً در بحث نماز خواندن بچه ها آیا می شود آن ها را اجبار کرد به چه دلیلی؟ البته نمی شود این طور راحت حرف زد ولی متأسفانه وقتی هم که می خواهیم حرف بزنیم دو تا حدیث پیدا می کنیم، بعد هم این حدیث را اصل می کنیم. باید اجتهاد کرد. بله وقتی که ما می گوییم در روایت داریم که لاتضرب ولی قهر کنید و قهرتان هم طولانی نباشد بله این یک دلیل است ولی دلیل دیگر این است که امام زین العابدین(ع) می فرماید: اگر به این سن رسیدند و نماز نخوانند می زنم و حتی یک جا می فرماید من اگر ببینم جوان شیعی را که درس نمی-خواند با تازیانه بر سرش می زنم. خوب آخر این ها فرق می کند یکی در مسیر تعلیم است و دیگری در مسیر تعلیم نیست و موردی است. بله این ها را باید اجتهاد کرد و از حوزه پرسید. بحث در این خصوص مفصل است و امیدوارم شما در رسالتی که برعهده دارید موفق باشید.

گفت‌وگو با آقای ملکی بیرجندی، پاییز 81، فصلنامه تربیت اسلامی، کتاب هفتم

نظرات

این مصاحبه مناسب است به صورت مقاله در بخش مربوطه منتشر شود ،دیگر اینکه با این نگاه به تربیت دینی معلوم می شود آنچه در حال حاضر در مدارس اتفاق می افتد مراسم و آموزشهای دینی است نه تربیت دینی!!!

جناب دکتر محمدیان جنابعالی بعنوان کسی که از اساتید و دانش آموختگان حوزوی و دانشگاهی هستید و با توجه به سابقه ای که در آموزش و پرورش دارید. نحوه همکاری این دو نهاد را چگونه ارزشیابی مى کنید؟

استاد محمدیان ، من مطالب بسیاری را از این مصاحبه یاد گرفتم حتما به همکاران توصیه خواهم کرد به سایت شما سر بزنند ولی ازشما نیز درخواست می کنم این نوع مطالب را در سامانه ی وزارتخانه و نشریه ی نگاه نیز قرار دهید . با تشکر رازقی از آموزش و پرورش إقلید فارس

نظر دهید

18 + 1 =
حاصل جمع بالا را وارد کنید.